تبليغاتX
من تو را باور دارم


من تو را باور دارم

`•.¸.•´ من در این تاریکی فکر یک بره ی روشن هستم که بیاید و علف خستگی ام را بچرد`•.¸.•´

آهای زمین یه لحظه تــو نفس نزن !

نچــــرخ

تا آروم بگیره

یه آدم شکسته تن

پی نوشت : به من هیچ اعتمادی نیست .

پی نوشت : بگیر از این همه شوقم ، اون نگاه ِ برهوت و
نوشته شده در Mon 9 Nov 2009ساعت 11:23 AM توسط نیلوفر| |

اگه حس کردی که احساس قشنگ عشق من

           به تو کم اومد

       اگه قصه ی من و تو ، تو میون راه سر اومد

                         اگه رفتی

            اگه سرنوشت اشکامو ندیدی

                                  من به نقطه سر خط

                                        تو به سرنوشت تازه ای رسیدی

    image

پ ن : فقط داد زدن ، نذاشتن بعد یکسال این بغض لعنتی بالا بیاد

پ ن: ساده و بی تفاوت از هــــــر کسی می شه رد شد ؟ !

نوشته شده در Thu 15 Oct 2009ساعت 9:11 AM توسط نیلوفر| |

هر روز من است که تهمت تکرار می کشد . . .

 

image

پ ن :من پاره پاره ام

پ ن :از پاییزم هم مثل تو بیزارم

پ ن :تا حالا شده به حماقت دیگران حسودیت بشه ؟ حس من الان همینه

نوشته شده در Mon 5 Oct 2009ساعت 3:12 PM توسط نیلوفر| |

دیگر جا نیست

قلب ات پر از اندوه است

می ترسی _ به تو بگویم _ تو از زنده گی می ترسی

از مرگ بیش از زنده گی

از عشق بیش از هر دو می ترسی

به تاریکی نگاه می کنی

از وحشت می لرزی

و مرا در کنار خود

از یاد

می بری . .

image

پ ن : اخر یه شب این گریه ها سوی چشامو میبره !

پ ن : کاش از یاد رفتنی باشم .

نوشته شده در Thu 24 Sep 2009ساعت 2:17 PM توسط نیلوفر| |

برای آرامشی که من دنبالش می گردم,باید خیلی چیزها رو از دست داد.یادته وقتی بهت گفتم

که من مثل عروسکی می مونم که از دور قشنگ خوشگله است

بهش نزدیک که می شی و بهش دست می زنی می شکنه و خرده شیشه هاش دادتو در می یاره نه؟

فکر می کنم برای اینکه این اتفاق نیفته فقط باید تنها باشه.باید خودم تنهای تنها باشم.

تو هم همونی باشی که هستی,که فکر می کنی,که دوست داری...

اینطوری می تونیم بفهمیم حداکثرمون کجاست

پی نوشت :دلم می خواد خواب باشم و یکی نازمو بکشه و موهامو ناز کنه و به زور بیدارم کنه

نوشته شده در Sat 8 Nov 2008ساعت 8:38 AM توسط نیلوفر| |

زندگی من شده

 عروسک کوکی

 فروغ یه روزایی چقدر حال می کردم با خوندنش اما حالا عُقم می گیره . .

 

پی نوشت : بغض تنهایی من بی تو داره وا می شه . . .

نوشته شده در Fri 17 Oct 2008ساعت 12:40 PM توسط نیلوفر| |

قدم های اخر و اهسته تر

بردار

واسه من کابوس ِ فکر اخرین

دیدار

پی نوشت : من تمام خنده هایم را گریه هایم را تمام خاطراتم را از زمین و فضا پس

 می خواهم ای روزگار نامرد

نوشته شده در Fri 10 Oct 2008ساعت 5:26 PM توسط نیلوفر| |

از دو طرف صورتم شکافی در حال شکل گیریست
که به لب هایم ختم می شود
و من
دست هایم را با اندوه می بوسم
و صورتم داغ می شود
خونٍ گرم من
از وسط استخوان هایم بخار می شود
و من نگاه تو را به ناگهان می بینم
نگاهت نگران ولرزان است
و من دستت را می گیرم
نگران خرد شدن استخوان هایت نیستم
چون می دانم
استخوان های من زودتر از تو خرد خواهند شد
و من نگران نگاه تو ام
درمانده
نمی توانم، نمی توانم
و شکاف صورتم تمام بدنم را فرا می گیرد
و من خرد می شوم

پی نوشت : حرف زدن کار من نیست من می نویسم .این که تاثیر کدومشون بر اون یکی بیشتره

برام اهمیتی نداره.اگر چه برای نزدیکام سخن گوی خوبی بودم و البته شنونده خوب تری

 

نوشته شده در Thu 18 Oct 2007ساعت 10:54 PM توسط نیلوفر| |

نیلوفر شبنم زده ی ساحل رودم

کس جامه نپوشد ز دیبای کبودم

بر اتش من ریخته خاکستر ایام

دیگر ندهد کس خبر از بود و نبودم

 

بی چنگی خود چنگم ، بی نایی خود نای

در پرده ی خاموشی دل خفته سرودم

چون غنچه ی نشکفته ، به عالم نظرم نیست

نرگس نشدم ، چشم تمنا نگشودم

 

در خود زده ام دست ، سبو رهبریم کرد

وز خود شده ام مست ، ز می پند شنودم

چون عودم و خود سوختنم رونق بزم است

چون شاخه ی تر کس نشد ازرده ی دودم

حیرت زده ی از دیدن نایاری یاران

 

چون روزنه شد چشم سراپای وجودم

بی بهره ز ره پویی خود ، هر شبه چون مهر

در بستری از خون دل خویش غنودم

دیوانه شده دشت سخن از پرتو شعرم

رشک مَه گردونم ازین نقره که سودم

 

  

پ ن : این روزها یه جور ناجوری ام

 

پ ن : ترجیح دادم برم اون طرف پیش بقیه هپروتی ها

 

پ ن : الان فقط یه میله اهنی بلند میخوام با یه عالمه شیشه
همین
لذت خورد شدن اش رو میخوام و اون صدای. ...لعنتی رو

 

پ ن : پس شتاب نور کجاست ؟ ! ؟

 

پ ن : کوبه های نبض من از شمار خسته شد

 

 

 

نوشته شده در Thu 1 Feb 2007ساعت 3:29 PM توسط نیلوفر| |

 

چه می گويد با من

چشمان زيبای تو  ؟

چه می کند با من

دستان پُر مِهرِ تو   ؟

 

خوشا به حالِ نسيم

که می نوازد بی مها با  ، هر دَم

چهره ات را

خوشا به حالِ آب

که می گيرد به يکباره  ، در بَر

پيکرت  را

 

خوشا به حالِ آفتاب

که می سوزاند دَمادَم  ، تا عمقِ

جانت را

خوشا به حالِ

کاغذ   ،      مداد      ،      دفتر       ،     کتاب

خوشا به حالِ

خواب    ،    رويا      ،      آرزو        ،     آينده

 

امشب چه غريبم

در اين دِنجِ تنهايی

من مانده ام و

درد و

 چشمان تَر

 

 پ ن : گرامیت می دارم !

پ ن :دلم کرده امشب هوای شراب

 

پ ن :گُمان مَبَر در برودت این بادهـــــــــــــا خواهم بُریـــــــــد

 

 پ ن : من سکوت خویش را گُم کرده ام .

 

 

 hug me

نوشته شده در Fri 1 Dec 2006ساعت 10:6 PM توسط نیلوفر| |


Design By : Night Skin